Posts filed under 'تاریخی'

زندگی نامه حضرت آيت الله سيد على خامنه اى

رهبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنه‌اى، در روز 24 تيرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند.
رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير… زندگى ما به سختى مى گذشت. من يادم هست شب هايى اتفاق مى افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مى کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.»
امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مى رفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شديم.»
رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمي، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» ثبت نام کردند و اين دو دوران تحصيل ابتدايى را در آن مدرسه گذراندند.

در حوزه علميه
ايشان از دوره دبيرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جديد وارد حوزه علميه شد و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواند.
درباره انگيزه ورود به حوزه علميه و انتخاب راه روحانيت مى گويند: «عامل و موجب اصلى در انتخاب اين راه نورانى روحانيت پدرم بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوّق بودند».
ايشان کتب ادبى ار قبيل «جامع المقدمات»، «سيوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سليمان خان» و «نوّاب» خواند و پدرش نيز بر درس فرزندانش نظارت مى کرد. کتاب «معالم» را نيز در همان دوره خواند. سپس «شرايع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا ميرزا مدرس يزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شيخ هاشم قزوينى و بقيه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند و دوره مقدمات و سطح را بطور کم سابقه و شگفت انگيزى در پنچ سال و نيم به اتمام رساند. پدرش مرحوم سيد جواد در تمام اين مراحل نقش مهّمى در پيشرفت اين فرزند برومند داشت. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمينه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزوار را ابتدا از «مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شيخ رضا ايسى» خواندند.

در حوزه علميه نجف اشرف
آيت الله خامنه اى که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّتى ايشان به مشهد باز گشتند.

در حوزه علميه قم
آيت الله خامنه اى از سال 1337 تا 1343 در حوزه علميه قم به تحصيلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شدند و از محضر بزرگان چون مرحوم آيت الله العظمى بروجردى، امام خمينى، شيخ مرتضى حائرى يزدى وعلـّامه طباطبائى استفاده کردند. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشتند، متوجّه شدند که يک چشم پدر به علت «آب مرواريد» نابينا شده است، بسيار غمگين شدند و بين ماندن در قم و ادامه تحصيل در حوزه عظيم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در ترديد ماندند. آيت الله خامنه اى به اين نتيجـه رسيدند که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کنند واز پدرشان مواظبت نمايند. ايشان در اين مـورد مى گويند:
«به مشهد رفتم و خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد. به هر حال به دنبال کار و وظيفه خود رفتم. اگر بنده در زندگى توفيقى داشتم، اعتقادم اين است که ناشى از همان بّرى «نيکى» است که به پدر، بلکه به پدر و مادر انجام داده ام». آيت الله خامنه اى بر سر اين دو راهى، راه درست را انتخاب کردند. بعضى از اساتيد و آشنايان افسوس مى خوردند که چرا ايشان به اين زودى حوزه علميه قم را ترک کردند، اگر مى ماندند در آينده چنين و چنان مى شدند!… امّا آينده نشان داد که انتخاب ايشان درست بوده و دست تقدير الهى براى ايشان سر نوشتى ديگر و بهتر و والاتر از محاسبات آنان، رقم زده بود. آيا کسى تصّور مى کرد که در آن روز جوان عالم پراستعداد 25 ساله، که براى رضاى خداوند و خدمت به پدر و مادرش از قم به مشهد مى رفت، 25 سال بعد، به مقام والاى ولايت امر مسلمين خواهد رسيد؟! ايشان در مشهد از ادامه درس دست برنداشتند و جز ايام تعطيل يا مبازره و زندان و مسافرت، به طور رسمى تحصيلات فقهى و اصول خود را تا سال 1347 در محضر اساتيد بزرگ حوزه مشهد بويژه آيت الله ميلانى ادامه دادند. همچنين ازسال 1343 که در مشهد ماندگار شدند در کنار تحصيل و مراقبت از پدر پير و بيمار، به تدريس کتب فقه و اصول و معارف دينى به طلـّاب جوان و دانشجويان نيز مى پرداختند.

مبارزات سياسى
آيت الله خامنه اى به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگاميکه نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنه اى آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقه هاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».

همراه با نهضت امام خمينى (قدس سره)
آيت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضورداشتند و حرکت انقلابى واعتراض آميز امام خمينى عليه سياستهاى ضد اسلامى و آمريکا پسند محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد ميدان مبارزات سياسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشيب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبيدها و زندان ها مبارزه کردند و در اين مسير ازهيچ خطرى نترسيدند. نخستين بار در محرّم سال 1383 از سوى امام خمينى (قدس سره) مأموريت يافتند که پيام ايشان را به آيت الله ميلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبليغاتى روحانيون در ماه محرّم و افشاگرى عليه سياست هاى آمريکايى شاه و اوضاع ايران و حوادث قم، برسانند. ايشان اين مأموريت را انجام دادند و خود نيز براى تبليغ، عازم شهر بيرجند شدند و در راستاى پيام امام خمينى، به تبليغ و افشاگرى عليه رژيم پهلوى و آمريکا پرداختند. بدين خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگير و يک شب بازداشت شدند و فرداى آن به شرط اينکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند. با پيش آمدن حادثه خونين 15خرداد، باز هم ايشان را از بيرجند به مشهد آورده، تحويل بازداشتگاه نظامى دادند و ده روز در آنجا با سخت ترين شرايط و شکنجه و آزارها زندانى شدند.

دوّمين بازداشت
در بهمن 1342 – رمضان 1383- آيت الله خامنه اى با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلـّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان بويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلـّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند.

سوّمين و چهارمين بازداشت
کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند.

پنجمين بازداشت
حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد:
«از سال 48 زمينه حرکت مسلحانه در ايران محسوس بود. حساسيّت و شدّت عمل دستگاههاى جارى رژيم پيشين نيز نسبت به من، که به قرائن دريافته بودند چنين جريانى نمى تواند با افرادى از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدّداً و براى پنجمين بار به زندان افتادم. برخوردهاى خشونت آميز ساواک در زندان آشکارا نشان مى داد که دستگاه از پيوستن جريان هاى مبارزه مسلـّحانه به کانون هاى تفـّکر اسلامى به شدّت بيمناک است و نمى تواند بپذيرد که فعاليّـت هاى فکرى و تبليغاتى من در مشهد و تهران از آن جريان ها بيگانه و به کنار است. پس از آزادى، دايره درسهاى عمومى تفسير و کلاسهاى مخفى ايدئولوژى و… گسترش بيشترى پيدا کرد».

بازداشت ششم
در بين سالهاى 1350ـ1353 درسهاى تفسير و ايدئولوژى آيت الله خامنه اى در سه مسجد «کرامت» ، «امام حسن» و «ميرزا جعفر» مشهد مقدس تشکيل مىشد و هزاران نفر ازمردم مشتاق بويژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلـّاب انقلابى و معتقد را به اين سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصيل اسلامى آشنا مى ساخت. درس نهج البلاغـه ايشان از شور و حال ديگـرى برخوردار بود و در جزوه هاى پلى کپى شده تحت عنوان: «پرتوى از نهج البلاغه» تکثير و دست به دست مى گشت. طلـّاب جوان و انقلابى که درس حقيقت و مبارزه را از محضر ايشان مى آموختند، با عزيمت به شهرهاى دور و نزديکِ ايران، افکار مردم را با آن حقايق نورانى آشنا و زمينه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مى ساختند. اين فعاليـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بى رحمانه به خانه آيت الله خامنه اى در مشهد هجوم برده، ايشان را دستگير و بسيارى از يادداشت ها و نوشته هايشان را ضبط کنند. اين ششمين و سخت ترين بازداشت ايشان بود و تا پاييز 1354 در زندان کميته مشترک شهربانى زندان بودند. در اين مدت در سلولى با سخت ترين شرايط نگه داشته شدند. سختى هايى که ايشان در اين بازداشت تحمّل کردند، به تعبير خودشان «فقط براى آنان
که آن شرايط را ديده اند، قابل فهم است». پس از آزادى از زندان، به مشهد مقدس برگشتند و باز هم همان برنامه و تلاش هاى علمى و تحقيقى و انقلابى ادامه داشت. البته ديگر امکان تشکيل کلاسهاى سابق را به ايشان ندادند.

در تبعيد
رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنه اى را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند.

در آستانه پيروزى
درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى از پاريس به تهران، «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيت هاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و… از سوى امام خمينى در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنه اى نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند.

پس از پيروزى
آيت الله خامنه اى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رؤوس آنها مى پردازيم:
٭ پايه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهيد بهشتى، شهيد باهنر، هاشمى رفسنجانى و… دراسفند 1357.
٭ معاونت وزارت دفاع در سال 1358.
٭ سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.
٭ امام جمعه تهران، 1358.
٭ نماينده امام خميني«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع ، 1359.
٭ نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358.
٭ حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس، در سال 1359 با شروع جنگ تحميلى عراق عليه ايران و تجاوز ارتش متجاوز صّدام به مرزهاى ايران؛ با تجهيزات و تحريکات قدرت هاى شيطانى و بزرگ ازجمله آمريکا و شوروى سابق.
٭ ترور نافرجام ايشان توسط منافقين در ششم تيرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران.
٭ رياست جمهورى؛ به دنبال شهادت محمد على رجايى دومّين رئيس جمهور ايران، آيت الله خامنه اى در مهر ماه 1360 با کسب بيش از شانزده ميليون رأى مردمى و حکم تنفيذ امام خمينى (قدس سره) به مقام رياست جمهورى ايران اسلامى برگزيده شدند. همچنين از سال 1364 تا 1368 براى دوّمين بار به اين مقام و مسؤوليت انتخاب شدند.
٭ رياست شوراى انقلاب فرهنگ، 1360.
٭ رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام، 1366.
٭ رياست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.
٭ رهبرى و ولايت امّت، که از سال 1368، روز چهاردهم خرداد پس از رحلت رهبر کبيرانقلاب امام خمينى (قدس سره) توسط مجلس خبرگان رهبرى به اين مقام والا و مسؤوليت عظيم انتخاب شدند، و چه انتخاب مبارک و درستى بود که پس از رحلت امام راحل، با شايستگى تمام توانستند امّت مسلمان ايران، بلکه مسلمانان جهان را رهبرى نمايند.

Add comment مارس 21, 2009

آقای خامنه ای و هم سلولی هایش

به قلم هوشنگ اسدی : چشم هایم را می بندم آقای خامنه ای وهمراه شما وارد راهروهای کمیته مشترک می شوم. درردای ولایت می روید و ‏خدم و حشم دنبالتان هستند. من مثل همان سی و اندی سال پیش جز قبای آزادی به دوش ندارم.‏

با هم زندانی شاه بودیم و هم سلول. حالا تبعیدی شمایم. شما در مقام ولایت. من در غربت.‏‎ ‎آخر ماموران شما به من ‏گفتند: “تو دراینجا غریبه ای. برو گمشو.” باور می کنید در کشور خودم به من گفتند تو غریبه ای. همان غیر خودی. اما ‏شما که رهبر خودی ها هستید، دارید به همان سلولی می رسید که با هم بودیم. چه خوب هم یادتان است. هزار ماشاء اله ‏به این حافظه. من هم مثل سایه دنبالتان هستم. کسی حرفهای شما را کلمه به کلمه ثبت کرده و روی سایت گذاشته. من ‏این نوشته را می خوانم و همراه شما می آیم. ‏

از حمام رفتن گفته اید. یادتان هست چهار نفری ـ با علی و ساسان- باآن صابون های رختشویی خودمان را گربه شور ‏می کردیم؟ چقدر خجالت می کشیدید و چقدر می خندیدیم. در آن فضای ظلمت و زور چقدرخوش بودیم. تحقیر می شدیم. ‏کتک می خوردیم. موهای شما را می گرفتند ومی کشیدند. ساسان را زیر شکنجه به حال مرگ انداخته بودند. وقتی ‏دردهان آن “کمونیست” بادست خودتان غذا می گذاشتید چه برقی داشت چشم هایتان.‏

همه اینهارا یک بار بطور مختصر تحت عنوان با آقای خامنه ای در زندان شاه نوشته ام. بطور مفصل هم درکتاب ‏خاطراتم هست. از شما چه ینهان می ترسم منتشر کنم و مامورین شماکار دستم بدهند و در این پیری و غربت بلائی سرم ‏بیاورند. هرچند در کتاب من جز چهره سی و چند سال پیش شمانیست. ‏

بله آقای خامنه ای. شما رابه یاد می آورم که دارید زار می زنید و قرآن می خوانید. نگاهتان از پنجره سلول به آسمان ‏است. خدائی را می جوئید که رحمان و رحیم است. و من جوان خام چهارزانو نشسته ام و در رویاهایم روزی رامی بینم ‏که آزادی بیاید. روزی که شما قرآن ونمازتان را بخوانید. من هم شولوخوف و فروغ و شاملو. شما ازکنار “گنبد فیروزه” ‏بگذرید و به مسجد بروید. ما هم در‎ ‎خیابان استانبول ماهی فروش ها را ردکنیم و به باده فروشی “احمد باده” برویم. و ‏همه هم فکر ساختن ایران باشیم. شما آخرت مردم را مراقب باشید و ما هم امروزشان را…‏

صدای فریادی از زیر هشت می آید و هر دو ساکت می شویم. شما آن فریادها را هنوز به یاد دارید.خودتان گفته اید و‎ ‎یکی نوشته است. چه خوب است سلول و شکنجه و فریاد را فراموش نکرده اید. از بازجویتان هم نام برده اید: ‏منوچهری. بله. یادم هست.‏

چه جالب آقای خامنه ای. منوچهری بازجوی علیرضا اکبری شاندیزهم بود. او رابه یاد دارید ؟ شاندیز ییلاق معروف و ‏خوش و آب هوای مشهد است. شما هم در ایام سختی و فشار دستگاه می رفتید خانه آنها به پناه. خانم های دو خانه هم با ‏هم رفت آمد داشتند. علیرضا را گرفتند. علی آن چریک مسلمان ‏‎۱۸‎‏ ساله و ساسان آن فدائی مسلح شش سال زندان ‏گرفتند. همه هم سلولی ها زنده ماندیم من ششماه بعد و شما هشت ماه بعد آزاد شدیم. علیر ضا که بازجویش هم با شما ‏یکی بود، به یک سال محکوم شد. او زنده ماند.‏

اینها را در سلول ۹ همین بندی که شما دارید بازدید می کنید، برایم گفت.نه. نه. زمان شاه نبود. زمان شما بود. شما ‏حالارئیس جمهوربودید و ما هر دو زندانی. دیگر منوچهری و رسولی و ازغندی و بقیه نبودند. حالا “برادر” ها جایشان ‏را گرفته بودند. عجیب است واقعا آقای خامنه ای. عجیب است. این بار بازجوی من و علیرضا یکی بود: “برادرحمید”. ‏شما او را خیلی خوب می شناسید. آقای ناصر سرمدی پارسا را می گویم. وقتی شنیدم سربند قتل های زنجیره ای چنان ‏سرش داد زده اید که سکته کرده دلم بیشتر بحالش سوخت. شکنجه آدم ها برای رسیدن به قدرت و “سکته زدن” در ‏برابر قدرت بزرگتر. تازه به قول شما معتقدین جواب آن دنیایش هنوز مانده است. ‏

بله آقای خامنه ای شما سرکسی داد زده بودید که مراسه ماه تمام شکنجه داد. به زوروادارم کرد مدفوعم را بخورم. ‏خدائیش منوچهری و دوستانش این کار ها را نمی کردند. می کردند؟ “برادر حمید” شبیه این رفتار را هم با علیرضا ‏اکبری کرد. زندگی مرا زنده نگه داشت، اما علیرضا را اعدام کردند. جرمش؟ خوب معلوم است همه ما “جاسوس” ‏جائی هستیم. قصدبراندازی داشته ایم. فساد جنسی داریم… و…‏

خوشمزه اینجاست آقا ی خامنه ای که من و علیرضا طبق خط و ربط سیاسی جریانی که به آن وابسته بودیم از” انقلاب ‏شکوهمند اسلامی” دفاع می کردیم. جانانه دفاع می کردیم. درست مثل رحمان هاتفی. آن جوان چشم سبز موخرمائی ‏حتما یادتان هست. سال ۵۵ با هم آمدیم خانه شما در کوچه فریدونی مشهد. چه سادگی و روحانیتی داشت آن خانه. یک ‏نوکر بیشتر نداشتید که بعدا ملک الشعرایتان شد. شما و رحمان سه چهار ساعتی با هم بحث کردید. وقت خداحافظی، ‏درست درچهار چوب در بازوی مرا گرفتید و آهسته گفتید:‏
‏- جوان نازنین با سوادی است، حیف که کمونیست است…‏

آن جوان نازنین هم تا لحظه آخر نه تنها از انقلاب دفاع کرد، که دفاع از انقلاب را هم تئوریزه کرد و عجبا گیر “برادر ‏حمید” افتاد. و او بامشارکت “برادر مجتبی” چنان بلائی سرش آوردند که صورتش را با ناخن درید و بعد رگ هایش را ‏با دندان جوید.‏

به آذین که در سلول کناری من خبری راشنید، مدت ها با صدای بلند می گریست. محمود اعتماد زاده ـ به آذین- را می ‏دانم که خوب می شناسید. کلی در باره اش حرف زدیم. بعد ها هم که ترجمه هایش را از شولوخف برایتان آوردم خواندید ‏ونکاتی را از آنها بیرون کشیدید که راستش حظ کردم. مرتب هم از “نثرمحشر” به آذین تعریف می کردید.‏

‏ بله آقای خامنه ای . به قول شاملو- که شما اصلا از او خوشتان نمی آید- “روزگارغریبی” شد. شما رئیس جمهور ‏بودید. من در سلولی بودم که در زمان شاه در سلول کناریش با هم بودیم.‏

‏ شما هنوز دارید از” موزه عبرت” بازدید می کنید که همان “کمیته مشترک” خودمان باشد. در سلول کناری من “به ‏آذین” بود و پشت پنجره پیکر بیجان رحمان هاتفی را انداخته بودند. نه من، نه به آذین، نه رحمان و نه علیرضا هیچ ‏جرمی نداشتیم جز اختلاف عقیده با حکومت شما. همین. آن سه نفر دیگر نیستند و مرا ازخانه ام بیرون کرده اند.‏

شما دارید هنوز از موزه عبرت بازدید می کند. از کنار مجسمه منوچهری و ازغندی می گذرید. دارند یک زندانی را ‏شلاق می زنند، سر دیگری را درحوض کرده اند و شمابه خاطر دارید کسی را از میله ها آویخته بودند….‏

اینها را می بینید وسر تکان می دهید به افسوس و می گذرید. کسی نیست که از او بپرسید:‏
‏- در فاصله ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۰ که کمیته مشترک موزه عبرت شد، دراینجا چه خبر بود؟ سراغ برادرها”حمید” و”مجتبی” ‏و “محمود” و “رحیم” وبقیه را بگیرید. شاید کسی باشد به شمابگوید این”برادر” ها روی منوچهری و حسینی و رسولی ‏را سفید کردند. شاید به شمابگویند که صدای فریادی که در زمان شاه از اتاق شکنجه می شنیدید، بلند وبلندتر شده بود. ‏

همه هم سلولی هایتان که مخالف رژیم شاه بودند، زنده ماندند. شماو علیرضا و اکبری شاندیز و رحمان هاتفی و به آذین ‏که از سران گروههای مخالف شاه بودید، زنده ماندید. و حالا شما و من مانده ایم. خانه کوچک کوچه فریدونی تبدیل شده ‏به کاخ. هرسال شاعران دسته دسته می آیند و در وصف شما شعر می خوانند. یادتان می آید که زمانی درمجلس شعر ‏امیری فیروز کوهی، مهدی اخوان ثالث و شفیعی کدکنی می نشستید ؟
‏ ‏
خودتان برایم تعریف کرده اید. برای من که شانسی زنده ام. اگر به موقع نمی آمدم بیرون حتما کلکم را کنده بودند. برادر ‏سعید مرتضوی که می گویند قاضی محبوب شماست به من گفت: “بیخود به تو رحم کردیم و زنده ماندی. هنوز هم دیر ‏نشده است.”‏
‏ ‏
آقای خامنه ای! شما کسانی راکه نام بردم می شناسید. و ما نام های نخستین یک فهرست بلند تمام نشدنی هستیم که می ‏شناسید و نمی شناسید. از گاکیک آوانسیان شروع کنید و بیائید جلو. چند هزار نفری می شوند که اعدام شده اند، سال ‏های دراز زندانی بوده اند، از سر ناچاری کشور خود را ترک کرده اند، بیکارند، خانه نشین اند و اغلب از بهترین ‏فرزندان ایرانند.‏

شما را به خدائی که عشق ورزی تان را با او شاهد بوده ام، تنگ غروب های سلول همین کمیته مشترک گریه می کردید ‏که منوچهری ها و رسولی ها و ازغندی ها بروند و به جایشان برادر حمیدها ومجتبی ها و رحیم ها بیایند؟ کافی بود از ‏بلندگوی کمیته مشترک صدای اذان بلند شود و جای فریادهای مستانه شبهای رسولی را بگیرد؟ باتغییر اسم شکنجه به ‏‏”تعزیر” همه چیز حل می شد؟ اینها را می خواستید؟

بعد هم بیست سال و اندی تاریخ کمیته مشترک را که شده بود “زندان توحید” و “بند ۳۰۰۰ اوین” خط می زدند و اسمش ‏را می گذاشتند “موزه عبرت” همه چیز را حل می کرد؟‏

شما دارید در میان بادمجان دور قاب چین ها کمیته مشترک را ترک می کنید. من می روم وگوشه همان سلول که با هم ‏بودیم، می نشینم. چشم های خیسم را می بندم. بر این جهان تلخ می بندم. نگهبان در را قفل می کند. شما می روید که ‏کارجهان رافیصله بدهید. چقدر دلم می خواهد شما بر گردید. علی و ساسان هم بیایند. چهار نفری گرد سفره بنشنیم و ‏طرحی نو در اندازیم:‏

‏- نه.نه. بچه ها نشد. قرارمان این نبود. هرکدام از مابه قدرت می رسیدیم حتما کاردو حکومتی راکه این زندان را برپا ‏نگه داشتند می کردیم. شاید هم بدتر. به اسم دین، خلق، آزادی و… اسم ها عوض می شد و رسم ها باقی می ماند. نه. ‏بیائید فراموش کنیم. قول بدهیم هر کدام به قدرت رسیدیم، همان روز بگوئیم همه زندان ها را مبدل کنند به گلفروشی، ‏باده فروشی، کتابفروشی و نماز خانه. درآنجا گل آزادی بفروشیم. باده عشق بنوشیم. کتاب قانون بفروشیم. همه عقاید و ‏مذاهب را دعوت کنیم تا به درگاه خدای خویش سجده کنند. باده نوشان رکعتی نمازبخوانند و نمازگزاران قطره ای می ‏بنوشند تا تکه های پراکنده ایران به هم برسد. آخر این چه دیاری است که هم باده نوشان در قدرت ما را می کشند و همه ‏مومنین بر مصدر؟

حالا شما رسیده اید به مقر فرماندهی خود. ناهار نوش جان می کنید. سر بر سجاده می گذارید و کمیته مشترک و موزه ‏عبرت را فراموش می کنید. و من گوشه همان سلول نشسته ام و تا ابد زار می زنم. تا روزی که آزادی درکشورم بال ‏بگشاید، قانون حاکم شود، قدرت در انحصار کسی نماند، هیچ کس در کشور خود غریبه نباشد….‏

خواهش می کنم در را باز نکنید. بگذارید در اشک وآروزی خود غوطه بزنم.‏

منبع: روزآنلاین

Add comment فوریه 23, 2009


RSS اخبار در سایتهای دیگر

عاشقان سید علی خامنه ای

دسته‌ها

حضرت آیت الله خامنه ای

آشوب آیت الله آیت الله خامنه ای آیت الله سید علی خامنه ای احمدی نژاد اندیمشک انقلاب اوین بیانات جمهوری اسلامی حفاظت اطلاعات حکومت خامنه اي خامنه ای خمینی در گیری درگیری با نیروی انتظامی درگیری خونین در اندیمشک درگیری مردم با نیروی انتظامی دستگیری رهبر روزنامه سلام روزنامه نگار زندان زندان رجایی شهر زندانی سیاسی سخنان سخنرانی سلام سید علی سید علی خامنه ای شورش در اندیمشک شکنجه قتل ماهواره امید مقام معظم رهبری نیروی انتظامی هفت تیر همسر وبلاگ نویس ولایت فقیه ولی فقیه پلیس کتک کشته شدگان اندیمشک

سید علی خامنه ای مقام معظم رهبری